الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)

118

مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)

پيس و زمينگير بود و دو شق تن او را ناخوشى فلج فرا گرفته و گوشت بدن او به علت جذام فرو ريخته بود و مىگفت : « الحمد لله الذى عافانى مما ابتلى كثيرا من خلقه » « حمد و ستايش مر خدائى را كه عافيت بخشيده است مرا از آنچه بسيارى از خلق خود را به آن مبتلا فرموده است . » آن حضرت فرمود : « يا هذا و اىّ شيء من البلاء اراه مصروفا عنك . » : « اى مرد ! كدام بلاست كه منصرف از تو توانم ديد ؟ » گفت : « يا روح الله انا خير ممن لم يجعل الله في قلبه ما جعل في قلبى من معرفته » « اى روح الله ! من بهترم از آنكه قرار نداده است خداى در دل او آنچه قرار داده است در دل من از شناسايى خود . » فرمود : « صدقت هات يدك . » : « راست گفتى و دست خود را به من بده . » دست خود را به آن حضرت داد و ناگاه مردى شد از همهء مردم خوشروىتر [ و ] افزون‌ترشان در اندام هيأت . خداوند توانا امراض او را زائل فرمود و برخاسته التزام صحبت آن حضرت را اختيار نمود و در خدمتش به بندگى خداى عز و جل مىپرداخت . « 1 » و بعضى از ايشان روايت كرده‌اند كه در بدايت مسافرت خود ، قصد عبّادان كردم و مردى نابينا ديدم كه جذام و جنون داشت و بر زمين افتاده ، مورچگان گوشت بدنش را مىخوردند ، سر او را از زمين برگرفتم و در كنار خود گذاشتم و با او تكلم نمودم . افاقه در ضعف حالش به هم رسيد و گفت : كيست اين بو الفضول كه ميانهء من و پروردگارم داخل شده است ؟ قسم به حق خداى كه اگر مرا وجب وجب پاره پاره كند ، او را زمن ، جز دوستى نيفرايد . و پاى يكى از آنها به واسطهء آكله « 2 » از زانو قطع شد ، پس گفت « الحمد لله الذى أخذ منى واحدة و ترك ثلاثا و عزّتك لان اخذت لقد ابقيت و لئن كنت ابتليت لقد عافيت . » : « خداوند را ستايش كه يكى را از من باز گرفت و سه را باقى گذاشت . قسم به عزت و جلال تو كه هر آينه اگر گرفتى ، باقى گذاشتى و اگر گرفتار نمودى ، عافيت ارزانى داشتى . » و ذكر خويش را ترك نكرد تا شب را به پايان رسانيد . مترجم گويد كه اين كلمات را قاضى شمس الدين ابن خلكان به تغيير اندكى به عروة بن

--> ( 1 ) بحار الانوار 82 : 153 . ( 2 ) خوره .